#آرامش_غربت_پارت_487
آرمین دستمو یکم تو دستش نگه داشت و گفت:
ـ برو نترس...الان زنگ میزنم بهت ، بردار ، قطع نکن! باشه؟ میخوام صداتونو بشنوم...
من ـ باشه...
آرمین ـ اگه چیزی شد جیغ بزن باشه...
سری به معنی باشه تکون دادم و خواستم پیاده شم که یهو آرمین بازومو گرفت و به سمت خودش کشید و بغلم کرد...منم از فرصت استفاده کردم و یکم تو بغلش موندم....دیگه خبری از لرزش و اضطراب نبود...وقتی کاملا آروم شدم ازش خداحافظی کردم و رفتم...به محض اینکه وارد ساختمون شدم موجی از ترس و وحشت انگار وارد بدنم شد...تاریک تاریک بود... موبایلم دستم بود تا اگه چیزی شد آرمین بشنوه...
احساس می کردم صدای ضربان قلبم توی ساختمون می پیچه...یکم دقت کردم...علاوه بر صدای قدمای من ، صدای قدمای دیگه هم میومد...به معنی واقعی کلمه داشتم پس میوفتادم!
با صدای ناله ی ضعیفی که بلند شد سرجام تکون خفیفی خوردم و جلو تر رفتم...جلوتر فضا روشن تر بود...
ـ بالاخره اومدی؟!
با دیدن بابام که جلوی دیوار نشسته بود جا خوردم! این بابای من بود؟ چقدر ضعیف شده بود...
دستمو گذاشتم رو قلبم ، کاش می تونستم ضربانشو کنترل کنم...
سعی کردم با تحکم حرف بزنم:
ـ آره اومدم...اومدم که...ببرمت...
بابا ـ ولی من اینو ازت نخواستم...
romangram.com | @romangram_com