#آرامش_غربت_پارت_485

در نیمه باز بود...درو باز کردم و رفتم تو اتاق رو تخت آرمین نشستم...به آرمین که به میز تکیه زده بود خیره شدم و خودمو تو تخت جا به جا کردم و گفتم:

ـ خب؟!

آرمین تکیه اشو از رو میز برداشت و به سمتم نیم خیز شد و با جدیت گفت:

ـ خب قضیه از این قراره...

***

مگه خوابم می برد؟ حرفای آرمین به قدری فکرم رو مشغول کرده بود که خواب به چشام نمیومد...! تو جام همش غلت می زدم ، هم استرس داشتم هم هیجان...! این آخرین فرصتشون بود! اگه موفق می شدم زندگی آرومم برمیگشت! ولی اگه اونا یه دستی بزنن...که می زنن...شاید دیگه هیچ وقت طعم آرامشو نچشم...

من فقط می خوام به بابام کمک کنم ، همین....

***

قلبم تند تند می زد...قرار شد آرمین سام رو بذاره پیش فریباجون تا من آماده شم و بعد بریم پیش بابام...

از شدت هیجان بدنم به لرزه افتاده بود...شلوار جین، مانتوی مشکی و شال فسفوری تیپ امروزم بود...عینک آفتابیمم به چشمم زدم تا ترس توی چشمام خونده نشه...

با چرخش کلید توی قفل در با هیجان رفتم سمت در...

آرمین با دیدنم لبخندی زد و گفت:

ـ نترس چیزی نمیشه...


romangram.com | @romangram_com