#آرامش_غربت_پارت_471
من ـ بیخیال و درد!
مازیار ـ دِ بذار جمله ام تموم شه بعد قهوه ایم کن!
خنده ام گرفت و گفتم:
ـ میرم بیرون لباس عوض کنم به شرطی که تو هم یه چیز دیگه پوشیده باشیا...
مازیار ـ باشه!
من ـ سه ، دو ، یک!
خندید و رفتم بیرون لباسمو عوض کردم...
بلوزمو در آوردم و یه تی شرت به رنگ سبز سیر برداشتم...موهامو بالای سرم جمع کردم و کلاه سبزمم گذاشتم رو سرم! تیپم باحال شده بود ، یادم باشه یه چندتا از این کلاها بخرم رنگای دیگشو!
با هیجان و خیلی فرز از اتاق زدم بیرون و درو باز کردم و گفتم:
ـ بیا جلو بیــــنم!
مازیار اومد جلو ، شلوار جین با تی شرت سفید...
من ـ خوبـــه ، بـــــه رنگ و روت باز شدا...!
مازیار ـ سبزم به تو میاد!
romangram.com | @romangram_com