#آرامش_غربت_پارت_472

من ـ با تشکر!

با شک و تردید به خودم تو آینه نگاه کردم و رو به مازیار گفتم:

ـ من خوبم؟ سوژه نشم جلوی آرمین؟

مازیار بازوهامو گرفت و صاف تو چشام خیره شد و گفت:

ـ ببین ، هیچی عوض نشده خب؟! پس نیازی نیست مضطرب باشی! همون بیتای شجاع و مغرور و شیطون باش! اوکی؟

من ـ ما حاضریم تو کی؟

مازیار ـ آره همینه!

خندیدیم و رفتیم پایین...

فریبا جون با دیدن ما گفت:

ـ چه تیپی زدن این خواهر و برادر! بزنم به تخته! بترکه چشم حسود!

خنده ام گرفت و گفتم:

ـ بیخیال چرا این همه خشونت؟

فریبا جون خندید و بعد چند ثانیه موبایلم شروع به زنگ خوردن کرد!


romangram.com | @romangram_com