#آرامش_غربت_پارت_470
مازیار نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ عالی! فقط چرا مشکی؟
لبامو روی هم فشار دادم و گفتم:
ـ چون....
مازیار ـ اومد نزدیک و گفت:
ـ اگه به خاطر هانیه اس...درش بیار ، اون راضی نیست تو همش مشکی بپوشی و ناراحت باشی...
من ـ پس چرا خودت مشکی تو در نمیاری؟
آثار غم رو تو چشمای معصومش دیدم:
ـ عجبا ، شد یه چیزی بگم تو بگی چشم؟؟؟ همش باید رو حرف من حرف بیاری؟!
لبخندی زدم و با محبت گفتم:
ـ تو دیگه مشکی نپوش ، منم نمی پوشم! هانیه بیشتر ناراحت میشه ببینه تو هم مشکی پوشیدیا...
مازیار با کلافگی گفت:
ـ پـــوف بیخ...
romangram.com | @romangram_com