#آرامش_غربت_پارت_467

چشم غره ای بهش رفتم و به خوردنم ادامه دادم...

مازیار ـ چی شد؟ خاموش بود گوشیش؟

تا خواستم جواب بدم مازیار با یه حالت چندشی گفت:

ـ اول قورت بده بعد حرف بزن!

بعد از اینکه شکلاتامو خوردم با حرص گفتم:

ـ نه اشغال بود! آقا سرشون شلوغه!

بعد دوباره دست بردم سمت شکلاتا که مازیار ضربه آرومی روی دستم زد و گفت:

ـ ای بابا نخور چاق میشی!

من ـ اه ولم کن باوو ، مرتیکه ی عوضی اصلا یه زنگ نزد!





مازیار ـ بیــتا...خب ناراحتش کردی! یهو غیرمنتظره گفتی میخوام برم سه روز بمونم! بعدشم گفتی این واسه جفتمون لازمه بهش برخورده دیگه!

لبامو مثه بچه ورچیدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com