#آرامش_غربت_پارت_466

***

بزنم؟

نزنم؟

بزنم؟ یا نه؟

میزنم!

نــــه احمق هنوز یه روزم نشده! با تردید به گوشی خیره موندم...قلب و مغزم جدال سختی راه انداخته بودن...نمیدونستم به حرف کدومشون گوش کنم...پــوفی کردم و دلو زدم به دریا و انگشتمو روی اسمش به حرکت در آوردم و زنگ زدم بهش...

اِشغال بود...لعنتی! با حرص گوشی رو پرت کردم رو تخت و از اتاق خارج شدم...با تشر به قلبم گفتم:

ـ بار آخریه که به حرفت گوش میکنم...!

با حرص خودمو پرت کردم رو مبل و دست بردم طرف شکلاتای روی میز و یه مشت برداشتم...تو همین لحظه مازیار از پله ها پایین اومد و با چشمای گرد شده به من خیره شد که با حرص نشسته بودم و شکلات می خوردم...

بی حوصله و با دهن پر گفتم:

ـ هوم؟

مازیار خندید و گفت:

ـ آرووم بخور خفه نشی!


romangram.com | @romangram_com