#آرامش_غربت_پارت_468

ـ خب...خب من دلم براش تنگ شده...

فریبا جون ـ دلت برای کی تنگ شده؟

با دیدن فریبا جون به خودم اومدم و گفتم:

ـ اممم، بابام...!

مازیار دستشو گذاشت رو پیشونیش و زیرلب گفت:

ـ زِکی!

خنده ام گرفت و فریبا جون گفت:

ـ الهی فدای دل کوچیکت بشم که اینقدر مهربونه!

مازیار ـ اره جون عمه اش!

با اخم بهش گفتم:

ـ اِه تو چیکار عمه ی من داری آخه؟

خندید و دیگه چیزی نگفت...فریبا جون مدام قربون صدقه ام میرفت و به خیالش می خواست دلتنگی نداشتمو رفع کنه...!

دیگه طاقتم واقعا داشت طاق می شد! دلم به شدت برای آرمین تنگ شده بود...تازه دو روز گذشته بود...با مازیار سینما رفتم ، با فریبا جون خرید رفتم ، سه تایی رستوران رفتیم ، اما هیچ فرقی به حالم نداشت! یه چیزی انگار کم بود... نبودن یه شخصی داشت منو ضعیف تر می کرد...مازیارم خوب اینو می دونست اما چیزی نمی گفت تا تصمیم گیری رو بذاره به عهده خودم...می دونم که دوسش دارم...اما فکر اینکه آرمین هنوز سمانه رو دوست داره عذابم میده!


romangram.com | @romangram_com