#آرامش_غربت_پارت_453

با چشمای نیمه باز و کاملا خواب آلود از اتاق بیرون اومدم...

من ـ سلام...

آرمین ـ سلام ، خوب تخت منو صاحاب شدیا...

خنده ام گرفت...ولی واقعا این بشر ذهن منو میخونه؟

من ـ ببخشید...

آرمین ـ صبحانتو بخور ، بعدش برمیگردیم...

پوفی کردم و رفتم دستشویی تا دست و صورتمو بشورم...نشستم رو صندلی و به میز رنگارنگی که آرمین چیده بود خیره شدم....اشتهام شدیداً تحریک شد...با ولع مشغول خوردن شدم...سرمو بالا گرفتم و با دیدن آرمین که تکیه زده به اُپن و با لبخند غذا خوردن منو نگاه می کنه ، آروم تر لقمه امو قورت دادم ولی دیدم بازم نگام میکنه با یه لحن مظلوم گفتم:

ـ چیــــه خو ، دیشبم شام نخورده بودم!

با این حرفم پقی زد زیر خنده و خودشم اومد نشست مشغول شد...

من ـ راستی سام کجاست؟

آرمین ـ دیشب بیدار بود ، اومد پیشت ، میخواست بیدارت کنه نذاشتم...

من ـ الان خوابه؟

آرمین ـ اره ولی الاناست که بیدار بشه...


romangram.com | @romangram_com