#آرامش_غربت_پارت_454
من ـ وای دلم براش یه ذره شده!
خندید و گفت:
ـ بعضیا چه شانسی دارن...
این یه چیزیش شده بودا...سعی کردم بی توجه باشم...به من چه...
من ـ دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود! من برم وسایلو آماده کنم؟
آرمین ـ آره برو...سامی رو هم بیدار کن...
باشه ای گفتم و بعد از اینکه خودم به سر و وضعم رسیدم رفتم سراغ وسایلا...با سلیقه جمعشون کردم...خیلی زیاد نبودن ، همون لباسایی که خونه فریبا جون آورده بودم...
ساک رو گذاشتم کنار در تا آرمین بذارتش تو ماشین...با اشتیاق و ذوق پریدم تو اتاق سام و یه لبخند گنده صورتمو پوشوند...
رفتم کنار تختش زانو زدم...غلتی خورد و صورتش رو به روی صورتم قرار گرفت...چشای نازشو باز کرد ، هنوز خمار و خواب آلود بود...لبخندی بهش زدم و بینیمو چسبوندم رو بینیش! از این کار خوشش میومد ، اولین بار هم که پیشم خوابیده بود همینکارو کرد...دلم براش ضعـف رفت و گفتم:
ـ بیدار شدی جوجه؟!
خندید و گفت:
ـ ژوژو تویی!
من ـ اوا ، من کجام شبیه ژو ژوئه؟
romangram.com | @romangram_com