#آرامش_غربت_پارت_451

آرمین با بهت گفت:

ـ دیوونه ای به خدا...

با آرامشی که آرمین بهم تزریق کرده بود گفتم:

ـ میدونم ، نمیخواد یادآوری کنی...!

و دوباره سرمو گذاشتم رو سینه اش که گفت:

ـ بدو من حوصله مریض داری ندارم ، باید بریم خونه...

با خجالت از بغلش بیرون اومدم و دوباره رفتم تو غالب مغرور و با جدیت گفتم:

ـ باشه...

آرمین چرخی به چشمای خوشگل عسلیش داد و گفت:

ـ باز من یه حرفی بهش زدم شروع کرد!

خنده ام گرفت ولی چیزی نگفتم و با هم رفتیم سمت کلبه...

من ـ چطوری پیدام کردی؟

آرمین ـ اول اینکه مستقیم رفتم ، بعدش یه قسمت از جنگل گلی بود ، ردِ پاتو دیدم...


romangram.com | @romangram_com