#آرامش_غربت_پارت_450





با دیدن یه مار ترس گفتم:

ـ اووووووووو....الان چه وقت آهنگ خوندنه....

با ترس شروع به دویدن کردم تا جایی که میتونستم و پشت یه درخت قایم شدم...دیگه نزدیکای شب بود و هوا داشت تاریک می شد، تازه فهمیدم چه غلطی کردم...جنگل ساکت بود ، فقط گاهی اوقات صدای حیونای عجیبی میومد که بند دلمو پاره میکرد...اصلا نمیدونستم از کدوم راه میتونم برگردم...قلبم داشت تند تند می زد و نفس نفس می زدم....هوا رفته رفته سرد تر می شد...به درخت تکیه زدم تا یکم حالم جا بیاد...

دوباره شروع کردم به راه رفتن ولی واقعا نمیدونستم دارم کجا میرم...با تاریک شدن یهویی هوا ، سرمو بالا گرفتم...با دیدن آسمون ابری به معنای واقعی کلمه گرخیـــدم...!

کلاه سویی شرتمو گذاشتم رو سرم و دستامو تو جیبم گذاشتم و قدمامو تند تر کردم و زیر لب با اضطراب به خودم میگفتم:

ـ من خوبم ، من خوبم ، من خوبم! اینجا فقط یه جنگله...!

اما از شانس قهوه ایِ من تمام داستانا و فیلمای ترسناکی که دیدم به ذهنم هجوم آوردن و باعث ترسیدنم شدن...

حسابی تو حس فرو رفته بودم و هوا دیگه کاملا تاریک شده بود که یهو با صدای رعد و برق جیغ بلندی سر دادم و همه جا روشن شد و از نظرم ترسناک ترین چیزا تو این جنگل وجود داشت...

هرچی جلو تر می رفتم بدتر می شد، موبایلمم نیاورده بودم ، دیگه داشت گریه ام در میومد...صدای تپش قلبم تا آسمونا می رفت...!

بارونم شروع به باریدن کرده بود...با دستام بازوهامو میمالیدم تا از ترس و سرمام کم بشه...

تو همین لحظه دستی محکم شونه ام رو لمس کرد و آسمون رعد و برق بلند و بدی زد و منم که تا مرز سکته رفته بودم ، جیـغ بلندی زدم که صدام تو جنگل پیچید، و اون دست برم گردوند...با دیدن آرمین انگار دنیارو بهم داده بودن...با دیدن چهره وحشت کرده ام سریع بغلم کرد...منم با اطمینان تا جایی که میتونستم خودمو تو آغوش گرم و امنش جا کردم...


romangram.com | @romangram_com