#آرامش_غربت_پارت_431

آرمین ـ معلـــــومـــه منـــو دست کم گرفتی دختر!؟

نفس حبس شده امو با آسودگی خاطر بیرون دادم و گفتم:

ـ گممون کردن؟!

آرمین با همون لبخندی که رو لبش جا خوش کرده بود گفت:

ـ آره...! درواقع ، نزدیک بود بخورن به ماشینه ،خدا بهشون رحم کرد!

تو همین لحظه سامی بیدار شد و با غر غر گفت:

ـ میخوام برم عقب...!

با ذوق گفتم:

ـ به شرطی که کمربندتو ببندیا آقا!

سامی سرشو تکون داد و کمربندمو باز کردم و نشوندمش عقب و کمربندشو بستم...

هنوزم هیجانی بودم و نیاز به تخلیه انرژیم داشتم! به خاطر همین قبل اینکه کمربندمو ببندم شیشه رو تا آخر دادم پایین و سرمو بردم بیرون و یه جیــــغ از سر خوشحالی کشیدم که جفتشون خندیدن!!!

نمی دونستم داریم کجا میریم ولی آرمین محض احتیاط بیشتر و بیشتر جلو می رفت...دیگه نمی شد برگردیم ساعت 12 بود و آرمین خسته شده بود...هوا هم ابری بود و احتمال بارون اومدن می دادم!

من ـ آرمین؟!


romangram.com | @romangram_com