#آرامش_غربت_پارت_430

ـ نمیدونم!

سری تکون دادم و گفتم:

ـ خوبه!

دوباره به آینه خیره شد تا پشت سرشو ببینه! دنبالمون بودن!!!





ولی جاده خلوت بود...آرمین پاشو گذاشت رو گاز و تا جایی که می تونست با سرعت پیش رفت و حس کردم الانه که ماشینمون با شدت بخوره به ماشین روبه رویی! از ترس داشتم سکته می کردم و ضربان قلبم رو هزار بود و دمای بدنم صفر بود! همیشه از سرعت زیاد وحشت داشتم ، خواستم جیغ بکشم ولی فقط لبامو روهم فشار دادم و چشمامو بستم و تو دلم یه صلوات فرستادم و سامی رو محکم تر گرفتم! تو همین لحـظـــه صدای ترمز وحشتناکی به گوش رسید و بند دلم پاره شد!!!...فاتحمو خوندم اما بعد چند ثانیه قهقهه پیروزمندانه آرمین باعث شد چشامو با احتیاط باز کنم...!

نمی دونستم بخندم یا اشک شوق بریزم که هنوز زنده ایم!!!

در حالی که نفس نفس می زدم و سعی می کردم لبخند بزنم گفتم:

ـ وای موفق شدیم!

آرمین ـ آره موفق شدیم!

بلند تر گفتم:

ـ وایـــی موفق شــــدیم!


romangram.com | @romangram_com