#آرامش_غربت_پارت_426
آرمین ـ باشه میریم! فقط دیگه اونطوری جیــغ...
اما سام با خوشحالی حرفشو قطع کرد و دستاشو کوبید بهم و باز با جیغ و هیجان گفت:
ـ دست و جیغ و هــــورا..!
خندیدم و پیاده شدم...آرمین سمت چپ سام وایساد منم سمت راست و دستشو گرفتیم و وارد شدیم...آرمین بلیط برای همه بازیارو گرفت! البته اونایی که مخصوص سام بود!خیلی دوست داشتم سوار چرخ و فلکه بشم از بچگی عاشقش بودم ، ولی هیچ وقت نرفتم! کلا اصلا شهربازی نرفتم!!!
ولی امشب ، شبِ سامی بود! دوست داشتم به اون خوش بگذره ، و صد البته باید مراقبش می بودم!
سامی دست منو می کشید سمت بازی های مورد علاقه اش...آرمینم تند تند بلیطای مخصوص هر بازی رو در میاورد...
به سامی کلی داشت خوش می گذشت ، از دیدن خوشحالی سامی و ذوق و شوق آشنایی با بچه های دیگه منم به وجد میومدم...
آرمین ـ بیتا...!
با صدای آرمین چشم از سامی و دختر کوچولویی که داشت باهاش حرف می زد برداشتم و به آرمین نگاه کردم که دیدم فاصله ی صورتش با صورتم خیلی کمه! به خاطر همین یه قدم رفتم عقب و گفتم:
romangram.com | @romangram_com