#آرامش_غربت_پارت_425

با این حرفش به سختی جلوی لبخندمو گرفتم و سعی کردم بی تفاوت باشم!

بعد از دو ساعت ، قصد رفتن کردیم ، فریبا جون همش با لبخند نگام می کرد! با خودم گفتم عجب غلطی کردما ، فکر کنم باید سنگی بودنم رو از نوع تمرین کنم تا کسی نتونه به قلبم نفوذ کنه و ببینه توش چه خبره!

با آرمین سوار ماشین شدیم ، جلو نشستم و سام رو هم تو بغلم گرفتم...سعی می کردم یکم باهاش بازی کنم تا جو ماشین عوض شه! خیلی ساکت بود...منم حرفی برای گفتن به آرمین نداشتم...خیلی آروم طوری که حواس آرمین پرت نشه با سام بازی می کردم که یهو جیــغ کشید!

آرمین یهو زد رو ترمز ، سام رو محکم بغل کردم تا طوریش نشه...!

قلبم از هیجان با شدت تو سینه ام بالا و پایین می شد! جفتمون با بهت به سام زل زدیم!

من ـ چی شدی یهو تو فسقل؟!

دوباره جیغ کشید و با دست به شهر بازی اشاره کرد و گفت:

ـ بــــریم شهربازی ، ویـــتا...!

یه جورایی خوشم اومد از پیشنهادش!





سام ـ بریم دیگه ، بریم ، بریم ، بریم!

با شک به آرمین نگاه کردم تا نظر اون رو بدونم...


romangram.com | @romangram_com