#آرامش_غربت_پارت_424

فریبا جون یه لبخند فوق مرموز رو لبش بود!

آرمین با اخم سرشو برگردوند سمت من و گفت:

ـ جدی؟!

با من و من گفتم:

ـ امـــم...

فریبا جون ـ چیه خب این همه پیش تو بوده...!

یعنی اگه می شد واقعا جلوشو می گرفتم! ولی فقط ساکت و مضطرب نشسته بودم!

آرمین ـ نه دیگه ، بهتره برگرده همین الانشم زیادی زحمتتون داده!

یه چشم غره ای به آرمین رفتم که با اخم جوابمو داد...

فریبا جون شونه ای بالا انداخت و گفت:

ـ بیتا مراحمه ولی هرطور خودش راحته!

دستامو مشت کردم و به آرمین نگاه کردم که گفت:

ـ بیتا راحت تره اگه بیاد خونه ی من!


romangram.com | @romangram_com