#آرامش_غربت_پارت_423

جفتمون خندیدیم و آرمین گفت:

ـ خوبه همین صبح سامی ارادتشو بهت نشون دادا...!

خندیدم و گفتم:

ـ این بچه که کاری نداره ، همش تقصیرِ توئه تو گوشش خوندی بیاد منو اذیت کنه!

آرمین لبخندی زد و چیزی نگفت...

فریبا جون ـ بیتا صبحانه ات رو میزه ها...

من ـ مرسی فعلا میل ندارم!

فریبا جون با لبخند نگام کرد! معنی لبخندشو فهمیدم! " جلوی آرمین چقدر کلاس می ذاری!"

خنده ام گرفت...

فریبا جون ـ راستی آرمین ، تا شب هستی؟

آرمین ـ نه عصر دیگه میریم...

فریبا جون ـ اوهو بیتا رو نبرا قول داده پیش خودم باشه این یه هفته رو!

با چشای گرد شده خیره شدم بهش...تمام خواهش و التماسمو ریختم تو چشام ، چرا آخه از من مایه میذارید شما؟!


romangram.com | @romangram_com