#آرامش_غربت_پارت_422
یه مشت دیگه آب یخ به صورتم پاشیدم و با یه حس جدیدی گفتم:
ـ مامان امیدوارم ببخشی! از قصد نبود...راستی...هوای هانیه رو هم داشته باش...بهش بگو دلم براش تنگ شده...جاش خیلی خالیه...! خیلی...
یه مشت آب سرد دیگه هم پاشیدم به صورتم تا این بغض از بین بره...
در دستشویی رو باز کردم و با احتیاط سرکی به داخل اتاق کشیدم...کسی نبود! با خیال آسوده نفسمو بیرون دادم و رفتم سمت کشو و یه شلوار جین چسبون و یه تونیک مشکی با شال مشکی سرم کردم...واقعا نمی دونم ، من که دین و ایمونم درست حسابی نیست چرا باید این شالو سرم کنم تو این گرما آخه!
ولی باز دوباره دلایل منطقی به ذهنم هجوم آوردن منم گفتم:
ـ باشه باشه ، بابا تسلیم!
یکی می دید فکر می کرد دیوونه ام و خود درگیری دارم!
از اتاق رفتم بیرون ، سامی با دیدنم دوباره اومد پرید بغلم و داد زد:
ـ ویتاااا...!
منم به تقلید از اون با صدای کش دار گفتم:
ـ ســــــامی!
romangram.com | @romangram_com