#آرامش_غربت_پارت_412

دو ساعت داشتیم بازی می کردم خیلی هیجانی شده بود که زنگو زدن...

بلند شدم و در باز کردم! چشامو بستم و آرزو کردم آرمین باشه!!!

با لبخند درو باز کردم و با دیدن چهره مازیار لبخندم محو شد و به یه سلام خشک و خالی اکتفا کردم...

مازیار ـ چی شدی یهو؟

من ـ اممم هیچی...

مازیار ـ من میدونم یه چیزی تو اون مغز کوچولوت میگذره که اینطوری از این رو به اون رو میشی...

هیچی نگفتم و باهم رفتیم تو آشپزخونه واسه ی شام...

سر شام بازم سکوت بود...یادش به خیر یه زمانی من و مازیار کلی، کل می نداختیم و فریبا جونو می خندوندیم...یه بارم که اعصابش خرد بود جفتمونو از آشپزخونه بیرون کرد!

آهـی کشیدم و سعی کردم محض رضای خدا یکم غذا بخورم! ولی از گلوم پایین نمی رفت لامصب!

مازیارم از اون اول تا الان منو زیر نظر گرفته بود...

مازیار ـ چرا نمی خوری؟

فریبا جونم به من نگاه کرد...آب دهنمو قورت دادم و قاشقمو پر از برنج کردم و به زور چپوندم تو دهنم و یه لبخند زدم که جفتشون خندشون گرفت!

مازیار ـ آفرین بخور!


romangram.com | @romangram_com