#آرامش_غربت_پارت_411
دوباره چهره ام رفت تو هم! حسابی تنها شدما ، تا ظهر که خواب بود این مازیار خان ، بعدشم ترسیدم مزاحمش شم!
لبخند اجباری رو لبم نشوندم و گفتم:
ـ باشه موفق باشی!
و دستمو مشت کردم و به سمتش گرفتم که یعنی بزن قدش! اونم به تقلید از من همین کارو کرد و خداحافظی کرد و رفت...
فریبا جون ـ اهم اهم...!
سرمو به عقب پرت کردم و خنده کم جونی کردم و گفتم:
ـ بیــتا این حرکات جلف چیه انجام میدی !هوم؟ همین بود دیگه درسته؟!
خندید و گفت:
ـ میدونم حوصله ات سر رفته ، پاشو برو اون تخته رو بیار یه دست بازی کنیم!
چشامو گرد کردم و گفتم:
ـ بیـــ خــی....
فریبا جون ـ بیخیار نمیشه سالاد درست کرد!
یعنی رسماً داشتم از این حاضر جوابیاش کلافه و دیوونه می شدم! ولی از رو مبل بلند شدم و رفتم تخته رو آوردم و مشغول بازی شدیم...
romangram.com | @romangram_com