#آرامش_غربت_پارت_403
به فریبا جون نگاه کردم و از رو مبل بلند شدم رفتم سمت آرمین...فریبا جون رفت تو آشپزخونه...
من ـ اومم، من امشبو اینجا می مونم...
آرمین اخمی کرد و مثه بچه های تخس گفت:
ـ بی خود!
خنده ام گرفت و گفتم:
ـ خب دلم براش تنگ شده...
آرمین ـ فردا میارمت دوباره خب!
نوچی گفتم و سرمو تکون دادم:
ـ نه ، می مونم امشب!
آرمین اخمی کرد و با صدای خیلی آرومی گفت:
ـ پس من چی؟!
آب دهنمو قورت دادم ؛ قلبم ریخت ولی فقط نگاش کردم!
آرمین سرشو انداخت پایین و باز تو غالب مغرورش فرو رفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com