#آرامش_غربت_پارت_404
ـ خب باشه...پس ، فردا میام دنبالت!
دهن باز کردم تا اعتراض کنم اما دوباره با اخم گفت:
ـ ساکت! همین که گفتم ، فردا منتظرم باش!
از این تحکم کلامش خوشم میومد...نزدیک بود لبخندی کنج لبام خونه کنه که یهو حس کردم دوباره یکی داره شلوارمو می کشه!
با خنده سرمو پایین انداختم و سامی رو بغل کردم و بوسیدمش و ازش خداحافظی کردم و سپردمش دست آرمین!
آرمینم ازم خداحافظی کرد و رفت...
همینطور به رفتنش خیره موندم تا اینکه درو بست...ولی من بازم از جام تکون نخوردم تا اینکه فریبا جون صدام کرد:
ـ بیــتا...
با ترس برگشتم...با چشمای مشکوکش زل زده بود به من و یه لبخند گوشه لبش بود...
با تته پته گفتم:
ـ ج...جانم؟!
فریبا جون چیزی نگفت و دستشو سمتم دراز کرد...شونه ای بالا انداختم و دستشو گرفتم و باهم رفتیم سمت اتاق خواب...
فریبا جون ـ لباستو عوض کن ، امشبو باید پیش من بخوابی دیگه!
romangram.com | @romangram_com