#آرامش_غربت_پارت_402
ـ امیدوارم بازم ببینمت بیتا...
من ـ آرزو بر پیرزنان عیب نیست! من که چندان امیدی ندارم!
زری ـ حالا امیدوار میشی! نگران نباش...
دوست داشتم در گوشش فحش بدما ولی شخصیتم اجازه نداد!
من ـ نگران نیستم! شرت کم!
زری با اخم نگام کرد ولی بعد از چند ثانیه که ازم جدا شد گفت:
ـ مهم نیست از آدمای بی کلاسی مثه تو همچین حرف زدنی بعید نیست!
با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
ـ هرچی باشم بهتر از شما تازه به دوران رسیده هام! اگه آرمین نبود معلوم نبود چطوری باید به این کلاست می نازیدی!
بازم با نفرت بهم خیره شد و بدون خداحافظ از آرمین رفت بیرون...
آرمین با لبخند و نگاه متعجب بهم خیره شد...چشمکی بهش زدم و با بقیه مهمونا هم خداحافظی کردیم و فقط من موندم و آرمین...
آرمین آماده شده بود...بعد از برداشتن ساکش با تعجب به من خیره شد و گفت:
ـ تو چرا هنوز نپوشیدی؟
romangram.com | @romangram_com