#آرامش_غربت_پارت_401

رفتم بالا دنبال مازیار...حدس زدم باید تو اتاقش باشه...در زدم ، بعد از چند ثانیه که اجازه داد اومدم داخل...

من ـ سلام داداشی!

مازیار ـ سلام آبجی گلم...

رفتم تو...روی میزش یه جا سیگاری پر سیگار بود...مازیار فقط گاهی سیگار می کشید ولی الان...

با بغض گفتم:

ـ چیکار داری میکنی با خودت مازی...

مازیار ـ دارم سعی می کنم زندگی کنم...سخته بیتا...نمیدونی ، بعضی شبا اینقدر دلم براش تنگ می شه ، اینقدر دلم براش تنگ میشه که باورم نمیشه هانیه رفته...بعضی وقتا گوشیمو برمیدارم شمارشو می گیرم...دیوونه شدم دیگه...بیتا دارم میمیرم...سخته بدون هانیه...

دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و بغضم ترکید...مازیارم شروع کرد به اشک ریختن...به سختی بلند شدم و جعبه دستمال کاغذی رو از رو میز برداشتم و به سمتش گرفتم...خودمم یکی برداشتم...

یکی من می گفتم ، یکی مازیار...! جای دلداری دادن هم از دلتنگیامون می گفتیم...بعضی وقتا احمقانه فکر می کنم...احمقانه فکر می کنم که ای کاش خدا اون معجزه اش رو نشون بده و هانیه رو به ما برگردونه...!!!

اونشب، همه چی به جز نگاهای نفرت انگیز زری روی خودم و آرمین، خوب و قابل تحمل بود...

بعد از شام همه قصد رفتن کردن...موقع خداحافظی واقعا زورم میومد با زری دست بدم ولی اون با سماجت دستمو گرفت و یهو بغلم کرد و گونشو کوبوند به گونه ی من!!!

اینقدر از این بوسای مصنوعی بدم میاد! شاعر میگه یا بوس نکن ، یا بوس نکن دیگه ای بابا چه کاریه اصن!

زری لباشو آورد در گوشم و گفت:


romangram.com | @romangram_com