#آرامش_غربت_پارت_400

از بغلم آروم بیرون اومد و باهم رفتیم بیرون...با چشم داشتم دنبال مازیار می گشتم...بین جمعیت ندیدمش...اینبار دنبال آرمین گشتم...

سامی به انگشتام فشاری وارد کرد و پرسید:

ـ دنبال کی می گردی ویتا؟

لبامو محکم رو هم فشار دادم و گفتم:





ـ اوومم...دنبال بابات...!

سام یهو داد زد ـ بـــابــــایی...! مامان ویــــتــــا کارت داره!

و بعد با شیطنت خنده ریزی کرد...

یعنی دوست داشتم از خجالت آب بشم...! همه سرا به طرف من و سام برگشت...

سرمو با خجالت و گونه های سرخ شده پایین انداختم و آرمینم با تعجب از آشپزخونه اومد بیرون...خیلی آروم سامو بغل کردم و رفتم سمتش و گفتم:

ـ اگه زحمتی نیست سام رو دو دقیقه نگه دار...

آرمین سری تکون داد و رفتم بالا...وای خدا این بچه چرا اینطوری کرد یهو؟ ای خدا...!


romangram.com | @romangram_com