#آرامش_غربت_پارت_399
از این دروغاش خنده ام می گرفت...زنیکه احمق! می خواست با این چرت و پرتا دید منو نسبت به آرمین مثلا عوض کنه!
آرمین نیشخندی زد و گفت:
ـ دخترتون احیاناً چیزی مصرف می کنن که اینطور توهم می زنن؟!
زری فقط با نفرت تو صورتش زل زد...اینقدر از اینکه حالشو گرفته بود ذوق کردم که میخواستم دستای آرمین رو بگیرم و از خوشی محکم فشار بدم...!!! ولی بازم به خودم تشر زدم و رفتم بالا...
رفتم تو اتاق قدیمی خودم...باز بغض راه گلومو سد کرد...کاش هیچ وقت خودخواهی نمی کردم...فقط کافی بود تو خونه می موندم و خودمو می سپردم دست سرنوشت...من همزمان با اعصاب سه نفر بازی کردم...زری ، به خاطر اینکه فکر می کنه دارم آرمین رو تصاحب می کنم ، بابام ، به خاطر اینکه من تنها راه رسیدن به مواداش بودم...فرهاد ، به دلیل اینکه اولین دختری بودم که پا روی خواسته اش گذاشتم...
مانتومو در آوردم و یه بلوز آستین بلند مشکی از تو ساکم در آوردم و پوشیدم...شالمم دوباره رو سرم مرتب کردم...هنوز بغض رو تو گلوم حس می کردم...به خاطر همین تصمیم گرفتم یا بشکنمش یا قورتش بدم و بعد برم پایین...دوست داشتم بشکنمش ولی می ترسیدم کسی بیاد و شکسته شدنمو ببینه...
دستامو آروم کشیدم رو زانو هام و خواستم بلند شم که یهو در با شدت باز شد و دوباره بسته شد و یهو سامی محکم پرید تو بغلم...!
از شوق دیدنش گریه ام گرفته بود و از این پریدن یهویش هم خنده ام میومد...محکم بغلش کردم و بوسه بارونش کردم...اونم با خنده سعی می کرد خودشو از دستم نجات بده..
دوباره بغلش کردم و آروم شدم...اونم دیگه دست از تقلا برداشت...درِ گوشش گفتم:
ـ دلم برات تنگ شده بود وروجک...!
سامی هم به تقلید از من سرشو آورد دمِ گوش من و گفت:
ـ منم همینطور ویتا...!
دوست داشتم همینطور که این بچه بغلمه بزنم زیر گریه...خیلی دلم هوای گریه کردن داشت ، اما چقدر سخته بین این همه جمعیت بغضتو قورت بدی...
romangram.com | @romangram_com