#آرامش_غربت_پارت_396
ـ چه زود شد یک ماه...!
اشکامو پاک کردم و گفتم:
ـ بریم آرمین...منتظرمونن...
آرمین دوباره ماشینو روشن کرد و راه افتادیم....سعی کردم احساساتمو کنترل کنم...می دونستم به محض اینکه پامو تو اون خونه لعنتی بذارم ، یه دعوای حسابی با زری خواهم داشت...پس نباید جلوش حساس باشم...قضیه فرهاد رو هم نمی خوام به روش بیارم؛ ولی بعداً جفتشونو غافلگیر می کنم...
از فکر اینکه ممکنه بابام با ماشین زده باشه به هانیه بدنم لرزش خفیفی کرد و موهای بدنم از ترس سیخ شد...! ولی پدر من دیگه اینقدرم بد نبود که به خاطر مواد...وای خدا ، بیتا اینقدر فکرای منفی نکن....بابات هرچی هم باشه آدم کش نیست!
آرمین ـ بیتا پیاده شو...
نوک انگشتام از استرس یخ زده بود ، به زور درو باز کردم و پیاده شدم...نگاهی به آرمین کردم که گفت:
ـ بیتا ، با زری کل کل نکن ، گریه هم نکن جلوش!
من ـ باشه حواسم هست...
آرمین زنگ درو فشار داد و بعد چند ثانیه فریبا جون درو باز کرد...با لبخند بهمون نگاه کرد و به داخل هدایتمون کرد...
فریبا جون بغلم کرد و با بغض گفت:
ـ خوبی گلم؟!
با صدای آرومی گفتم:
romangram.com | @romangram_com