#آرامش_غربت_پارت_395
ـ من خوبم...!
آرمین جعبه دستمال کاغذی رو به سمتم گرفت...یکی برداشتم و ازش تشکر کردم و گفتم:
ـ جدی میگم...فقط یکم دلتنگ شدم...
لبخند تلخی زدم و با صدای گرفته ای گفتم:
ـ میدونی...باورش یکم سخته که هانیه دیگه پیش ما نیست...راستش احساس تهی بودن می کنم...
آرمین ـ باید بریم پیش روانشناس حتما ، در اولین فرصت!
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ نه آرمین! همه عزیزاشونو از دست می دن ، ولی از این سوسول بازیا در نمیارن که!
آرمین خنده ای کرد و گفت:
ـ آخه من نگرانتم بیتا...
بینیمو بالا کشیدم و گفتم:
ـ نه ، نمی خواد نگران باشی...یکم زمان بهم بده...من تازه نزدیک یه ماهه هانیه رو از دست دادم...!
آرمین سری تکون داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com