#آرامش_غربت_پارت_397
ـ آره قربونت برم ، اینطوری بغض نکن دلم می گیره ها...!
از آغوشش بیرون اومدم و فریبا جون اشکاشو پاک کرد و گفت:
ـ خوش اومدین بیاین تو....
آرمین با صدای آرومی گفت:
ـ مایه ی عذاب منم اونجاست؟!
فریبا جون تک خنده ای کرد و گفت:
ـ آره...هست ، تورو خدا یه امروزو دعوا راه نندازیدا...
لبامو با حرص محکم رو هم فشار دادم و سرمو به نشونه ی «باشه» تکون دادم...
با آرمین رفتیم تو...مخم با دیدن جمعیت داخل خونه سوت کشید! چقدر زیاد بودن ، نمی دونستم فریبا جون این همه آشنا و فامیل داره...ولی اول از همه زری توجهمو جلب کرد...خیلی سریع با دیدن من اومد جلو و با لبخند کوچیک و مسخره ای که رو لبش بود بهم سلام کرد...ناخودآگاه فقط یه قدم کوچیک به عقب برداشتم که خوردم آرمین...
با دیدنش کنارم ، تمام استرسم پر کشید و احساس غرور بهم دست داد...سرمو بالا گرفتم و به زری سلام کردم...خیلی خشک و جدی...
زری با لحنی که سوهان روحم بود گفت:
ـ غم آخرت باشه بیتا جون...
لرزش قلبمو کاملا حس می کردم...دستامو خیلی آروم توی جیب مانتوم مشت کردم و دندونامو روی هم سائیدم...با همون لحن خشک و جدیم گفتم:
romangram.com | @romangram_com