#آرامش_غربت_پارت_386

آرمین با تعجب پرسید:

ـ از چی؟

من ـ نمیدونم...دیدن هانیه که تو قبر خوابیده خیلی ترسناکه آرمین...

آرمین ـ می دونم عزیزم ، می دونم...ولی تو باید سعی کنی آروم باشی!

من ـ باشه...فقط قول میدی ببریم؟

آرمین ـ آره...قول مردونه...!

بدون جواب دادن به نگاهش ، سرمو گذاشتم رو بالش که گفت:

ـ بیتا ، چقدر می خوای بخوابی اخه؟! بیا یه چیزی بخور...

من ـ نمیخورم ، سیرم...

آرمین ـ نشد دیگه...قرار شد به حرفم گوش کنی...

پوفی کردم و با کمک آرمین از تخت بلند شدم و رفتیم سمت آشپزخونه...

صندلی رو برام کنار کشید تا بشینم...بدون هیچ حسی به میزی که چیده بود خیره شدم...

من ـ آرمین؟!


romangram.com | @romangram_com