#آرامش_غربت_پارت_385
اما این بار دیگه نه تخت سبک شد ، نه در بسته شد...
با حس کردن دستی رو کمرم چشامو باز کردم...تکونی خوردم که دستا از روی کمرم برداشته شدن و تو همین لحظه بالش هم از رو سرم برداشته شد...با گیجی به آرمین نگاه کردم...
آرمین لبخندی زد و گفت:
ـ خب دیگه وقتش بود بیدار شی...!
من ـ نه...من که هنوز زنده ام!
آرمین اخمی کرد و گفت:
ـ بیــــــتــــا...!
من ـ هوم؟!
آرمین ـ اگه ، اگه لجبازیو بذاری کنار می برمت پیش هانیه...
با چشمای گرد شده گفتم:
ـ جدی؟
آرمین ـ آره...
من ـ ولی می ترسم...
romangram.com | @romangram_com