#آرامش_غربت_پارت_384
آرمین مچ دستمو گرفت و با یه حرکت منو از رو تخت بلند کرد و نشوند...
من ـ ولم کن آرمین می خوام تو حال خودم باشم...
آرمین ـ خودتو نابود می کنیا اینطوری...
من ـ به درک! واسه کی مهمه آخه؟
آرمین نگاه عاقل اندرسفیهی بهم انداخت و گفت:
ـ این حرفا چیه...تو واسه خیلیا مهمی...
من ـ نمی خوام باشم ، من فقط یه خواب آروم میخوام...پر از مرگ!
آرمین اخم کرد و گفت:
ـ بیـــــتـــا داری عصبانیم می کنیا...
من ـ اصلا مهم نیست!
آرمین ـ دختره ی غد و لجباز! تو هم خودخواهی هم نمک نشناس!
من ـ پس بالشمو بده!
آرمین با خشونت بالشو پرت کرد...منم خیلی فرز گرفتمش و انداختم رو سرم و باز هق هق سر دادم..
romangram.com | @romangram_com