#آرامش_غربت_پارت_383

آرمین ـ گریه کن بیتا ، تو میتونی ، هانیه رفته اما یادش همیشه تو قلبمون میمیونه....

من ـ من خودشو می خوام ، یادشو نمی خوام ، می خوام اینجا پیشم باشه...می خواستم عروسیشو ببینم ، می خواستم به خوشبخت شدنش غبطه بخورم...آرمین من بهترین دوستمو از دست دادم...اینقدر پوچم که...که نمیدونم چه توصیفی باید برای این حالم بکنم...

آرمین ـ می دونم درک می کنم...

من ـ نمیتونی درک کنی...نمیتونی هیچ وقت...

آرمین چونه امو گرفت و سرمو از رو شونه اش برداشت و سرم رو ثابت نگه داشت و با چشمای نافذش خیلی جدی بهم خیره شد و شمرده شمرده گفت:

ـ من همسرمو از دست دادم...!

و بعد چونه امو ول کرد...از شدت خجالت لبمو به دندون گرفتم و خودمو پرت کردم رو تخت و دست دراز کردم و بالش رو برداشتم و انداختم رو سرم...و به گریه ام ادامه دادم...

آرمین با انگشتش چند ضربه محکم به پهلوم زد و گفت:

ـ بیتا ناراحت نشو دیگه ، بیا بیرون خفه میشیا...

چیزی نگفتم و به هق هقم ادامه دادم...اینقدر معصومانه گریه می کردم که دلم برای خودم آب شد...

آرمین با ناراحتی گفت:

ـ ببخشید دیگه...بیتایی؟ اونطوری گریه نکن...

لبمو گزیدم تا صدای گریه امو نشنوه...و لرزش بدنمو کنترل کردم...بعد چند ثانیه حس کردم تخت سبک شد...و بعد از اون صدای بهم کوبیده شدن در و به این معنا بود که آرمین با عصبانیت بیرون رفته...بعد از چند ثانیه که از رفتنش مطمئن شدم ، محکم تر از قبل زدم زیر گریه و زار زدم....اما در کمال تعجب دیدم تخت دوباره به پایین فرو رفت و بالش با شدت از رو سرم کشیده شد و انگشتام رو هوا معلق موند...با بهت و چشمای اشکی به آرمین خیره شدم...


romangram.com | @romangram_com