#آرامش_غربت_پارت_382

آرمین بلند شد و رفت آشپزخونه تا برام یه لیوان آب بیاره...

احساس می کردم یه موجود بی خاصیتم که جلوی آرمین در حال خرد شدنه...غرورم بدون اجازه گرفتن از من داشت خودشو ذره ذره خرد می کرد!!! چطور می تونستم جلوی آرمین اشک بریزم؟ و چقدر آرمین مَرد بود که این کوچیک شدنمو به روم نمی آورد!

این کوه بلند و استواری که همیشه حرفشو می زد در حال آب شدن بود وآرمین به روم نمی آورد!

آرمین ـ بیتا ، می خوای...با یه روانشناس صحبت کنی؟

بهش توپیدم:

ـ معلومه که نه! مگه من دیوونه ام؟!

آرمین نگاه بدی بهم کرد و گفت:

ـ مگه هرکی میره پیش روانشناس دیوونه اس؟

سرمو با خجالت انداختم پایین...نمیدونم چرا اینقدر بچه شده بودم...منطقی ترین کار رفتن پیش روانشناس بود...

من ـ خب باشه...ولی آرمین ، اول ببرم سرخاکش...

آرمین ـ عمرا...!

سرمو گذاشتم رو شونه اش و گفتم:

ـ تورو خدا ، آرمین عذاب وجدانمو بدتر نکن دارم میمیرم...نمیدونی چه دردی تو سینه امه ، از یه طرف ناراحتیِ مازیار از یه طرف مرگ هانیه...خدایا نمی تونم باور کنم نمی تونم...


romangram.com | @romangram_com