#آرامش_غربت_پارت_387
آرمین ـ جونم؟
من ـ چرا اینطوری شد؟ همه پراکنده شدیم...مازیار نیست ، فریبا جونم نیست...حتی سامی هم نیست...
آرمین ـ نگران نباش...همشون دور همن...وضع مازیار خیلی بد بود ، همه الان دارن به اون رسیدگی می کنن...
من ـ دوست دارم فرهادو پیدا کنم و بکشمش!
آرمین ـ منم حتما میام کمکت! ولی بیتا ، قبلش همونطور که گفتم حتما باید با این دکتر کریمی یه قرار بذاریم ، من درد و دل دادن درست حسابی بلد نیستم ، ولی اون معجزه میکنه!
لبخند تلخی زدم و گفتم:
ـ هه ، بله متوجهم!
آرمین با لحنی دلخور گفت:
ـ ئه حالا نمیخواد تیکه بندازی!
خواستم لبخند عمیق تری بزنم ولی نمی تونستم....اینقدر احساس پوچی می کردم که همون لبخند تلخم جز معجزات بود...
آرمین با دیدن من که هیچی نمی خورم ، از رو صندلیش بلند شد و نشست رو صندلی کناریم و شروع کرد برام لقمه گرفتن....من واقعا باید قدردان آرمین باشم ، ولی نمیتونم! همش آزارش می دم...
خواستم برای یه بارم که شده یه حرکت درست حسابی بزنم:
ـ مرسی آرمین ، تو بخور من خودم میخورم...
romangram.com | @romangram_com