#آرامش_غربت_پارت_376
ـ هیـــــس...بیشتر از این شرمنده ام نکن...
سرم رو انداختم پایین که کاوه خودش شروع به توضیح دادن کرد:
ـ من می ترسیدم که بهت نزدیک شم...می ترسیدم مهر این بچه تو دلم بیوفته...چون اونو عامل مریضیت می دونستم اگه طوریت می شد...ولی تو تا اینجا خوب از پسش بر اومدی...من وقت می خواستم تا با این حاملگی کنار بیام...می دونی که اگه تورو از دست بدم از این بچه متنفر می شم!
دستمو گذاشتم رو شکمم و گفتم:
ـ هیــس جلوش حرفای بد نزن!
خنده اش گرفت و گفت:
ـ خب ولی تو خوبی! و من عاشق بچه کوچولومون هستم!(خم شد روی شکمم) می شنوی فسقل؟!
لبخند پر مهری زدم که کاوه گفت:
ـ راستی پسره یا دختر؟
من ـ باید بریم سونوگرافی! حالا دوست داری چی باشه؟
کاوه خیلی سعی داشت نشون بده از بچمون خوشش بیاد ولی هنوزم اکراه رو میتونستم بین کلمه هاش حس کنم...
کاوه ـ فرقی نداره هرچی باشه ولی باعث ناراحتیت نشه...
اون فقط منو میدید...منطقش رو درک نمی کردم...مگه این بچه ثمره عشقمون نیست... پس چرا اینقدر بی اشتیاقه؟ اون قراره پدر بشه! رویای هر مردی پدر شدنه...
romangram.com | @romangram_com