#آرامش_غربت_پارت_377

***

دو هفته از اون ماجرا گذشت و امروز رفتیم سونو گرافی...بچمون دختر بود...می خواستم از همین امروز سر اسمش با کاوه کل کل کنم! ولی اون اصلا دل و دماغ نداشت...هر اسمی بهش می گفتم لبخند می زد و سرشو تکون می داد وقتی هم می دید زیادی بهش پیله می کنم فقط می گفت« آره قشنگه!» حتی متوجه نشد که آخرین اسم پیشنهادیم « کلثوم ننه» اس...حالم گرفته شد...اینقدر زیاد که حتی با یادآوری جنسیت بچه هم خوشحالیم بر نگشت...دوباره باید خودم هواشو می داشتم!

تصمیم گرفتم اسمشو بذارم «بیتا»...بدون همتا...بیتای مامان یه دونه بود! مثه اسمش. کاش کاوه هم همین حسیو داشت که من داشتم...

بیتا :

به اینجا که رسید آرمین سرشو از دفتر بلند کرد و با شیفتگی خاصی نگام کرد و گفت:

ـ اسم قشنگی روت گذاشتن! واقعا بهت میاد...

لبخندی زدم و سرمو انداختم پایین...

آرمین ـ بیتــــــا خجـــالــتم بلدی؟!

من ـ مگه ندیده بودی تاحالا؟!

آرمین ـ چرا ولی خیلی وقت بود میخواستم بهت بگم مثه اینکه دیر شد!

من ـ مسخره!

آرمین خندید و ادامه اشو خوند...




romangram.com | @romangram_com