#آرامش_غربت_پارت_375
چایی رو آوردم...آرمین برای خودشو برداشت منم همینطور...بعد از خوردن چاییامون تو یه سکوت دلنشین ، آرمین شروع کرد به خوندن...
شیوا :
وایـــی امروز بهترین روز دنیاست! می خوام این روز رو ثبت کنم ، پس امروز چندمه؟ 28 تیر! وای خدا...خب به اندازه کافی رفتید تو خماری پس تعریف می کنم.
امروز مثل همیشه ، یکی از هندزفریارو گذاشته بودم رو گوشم و اون یکی رو هم رو شکمم و همینطور که با آهنگ می خوندم و غرق لذت می شدم، ظرفارو می شستم که...بویِ یه چیز خوبی رو حس کردم.یه بویی مثل گلِ رز...همینطور نفس عمیق می کشیدم که یهو یه شاخه گلِ رزِ سفید جلوی چشمم قرار گرفت...چشام مثه گردو گرد شد...شیر آب رو بستم و آخرین ظرف رو هم با بهت گذاشتم تو جا ظرفی و خیلی آروم برگشتم به پشت سرم ، اینقدر آروم که نکنه این خواب باشه و از خوابِ نازم بپرم...کاوه با یه قیافه شرمنده شاخه گل رو گرفته بود جلوم و سرشو انداخته بود زیر...مردد بودم گل رو از دستش بگیرم یا نه...این بزرگترین خواسته ی من تو این مدت بود...تردید رو کنار گذاشتم و خیلی نرم شاخه گل رو از بین دستای قوی اش بیرون کشیدم...سرشو بالا آورد و با لبخند خیره شد تو چشام...خیلی وقت بود اینطوری نگام نکرده بود ، حس کردم گونه هام رنگ گرفت و ضربان قلبم بالا رفت...دوباره شده بودم مثه قدیما ، همون دختر 19 ساله...
کاوه ـ ببخشید...
اینقدر این کلمه ی ساده رو مظلوم گفت که خیلی به دلم نشست...مکث کردم و با لذت به صورتش نگاه کردم ولی اون نگاشو به شکم من دوخته بود...وقتی مکث منو دید سرشو بالا آورد و با دیدن لبخندم دستاشو از هم باز کرد و با انگشتاش اشاره کرد که برم بغلش...آروم خزیدم تو آغوشش، منو محکم تو بغلش فشار می داد...با خنده گفتم:
ـ بسه بچم پرس شد...
کاوه لبخندی زد و گفت:
ـ بچمون...
دلم از خوشی غنج رفت و به قدری غرق لذت شدم که اون لحظه نمی دونستم از تهِ دل خوشحال باشم یا تعجب کنم از این تغییر یه دفعه ایه کاوه...
ابرویی بالا انداختم و به خاطر فضولیِ بیش از حدم پرسیدم:
ـ کاوه چی شد که یهو...یاد من و بچمون افتادی؟ چرا اینقدر دیر؟ بچه چهارماهه شد ولی تو...
کاوه انگشت سبابه اش رو گذاشت رو لبم و گفت:
romangram.com | @romangram_com