#آرامش_غربت_پارت_371

ههه ، گفتم که عادت دارم تو خماری بذارم! به خاطر همین ادامه اشو نگفتم...ولی فکر کنم بتونید حدس بزنید که چی شد...! اون اتفاق برای کاوه گرون تموم شد...ولی به قول خودش دلش نیومد باهام قهر جدی بکنه...ولی سر سنگین شده بود باهام و کوتاه و مختصر جوابمو می داد...خوشحال بودم که عاشقمه ، این تنها امتیاز مثبتِ من بود که باعث می شد رابطه امون از هم نپاشه...هر شوهر دیگه ای بود مطمئناً جنجال به پا می کرد ولی کاوه...به هرحال، از اون اتفاق دو ماه می گذره اینقدر غرق رفتارای کاوه شدم که یادم رفت عادت ماهانه ام عقب افتاده...و این یعنی...امروز وقتی تازه یادم اومد که عادت ماهانه ام عقب افتاده ، رفتم سمت دستگاه تست حاملگی...به قدری هیجان داشتم که نفسام به شماره افتاده بود...چندتا نفس عمیق کشیدم و بعد دو دقیقه دستگاهو مقابل چشمام گرفتم...دستام سردِ سرد شده بود و با دیدن جوابِ مثبت ، با جیغ کوتاهی که کشیدم تمام هیجانم رو تخلیه کردم...از خدا هزار بار تشکر کردم ، تنها چیزی که کم داشتم وجود کاوه بود...همیشه فکر می کردم این لحظه شیرین رو با کاوه شریک می شم ولی کاوه اینجا نبود...حتی مطمئنم از این جواب خوشحال نمی شه...ولی اشکال نداره، وقتی بچمونو ببینه حتما دلش نرم و مهربون می شه...

من فقط با حرفام به خودم دلداری می دادم...کاوه اصلا خوشحال نشد...فقط به یه «مبارک باشه» بسنده کرد و بس! و بعد رفت تو اتاقمون و درو بست...از درون شکستم ، ولی به خاطر این نخودِ کوچولوی تو شکمم کوتاه اومدم و سعی کردم امیدوار باشم...می دونم یکم زوده ولی خیلی دوست دارم بچه ام یه دختر باشه...همیشه آرزو می کردم دختر دار می شدم ، موهای بلندشو می بافتم...یه بچه بور می خواستم...خودم که سبزه ام اما دوست داشتم مثه کاوه بور باشه...آم...آهان ایناهاش...یه عکس کپیه این! ( یه عکس گذاشته از یه دختر بچه با موهای طلایی و چشمای درشت سورمه ای که دور مردمکش عسلیه و بچهه یه لبخند وسیع رو لبش داره که چال گونه اش دلبری می کنه!).

مادرم می گه ، اگه می خوای بچه ات خوشگل بشه باید چیزای خوب و خوشگل رو بو کنی، ببینی ، حس کنی...می گه اگه دقیقا وقتی بچه ات لگد زد به عکس یا هرچی نگاه کنی ، بچه ات مثه همون میشه! هه! اومدیم و من موقع لگد زدن بچه ام نگاهم رفت سمت سطل آشغال! اونوقت چی؟!

در هر صورت ، باید یه کاری کنم کاوه به این بچه احساس خوبی پیدا کنه...بی توجهی های کاوه رو نمی خواستم..

***

امروز به هر بدبختی بود ، کاوه رو راضی کردم بیاد تا باهم شام بخوریم...این چند روز خیلی منو می پیچونه! اینقدر واضحه که اشک تو چشام جمع می شه...بعضی اوقات از کار خودم پشیمون می شم ولی وقتی یادم میوفته تو وجودم یه زندگی دیگه نهفته امیدم رو دوباره از نو میگیرم...

بازم به زور چند لقمه ای خورد و از سر میز بلند شد...دلش نیومد تشکر نکنه ، کاوه از خورشید هم گرم تر بود ، سردیاش تظاهره...و می دونستم که این گرما رو با هیچ کس شریک نمی شم...همش برای خودم بود...ولی شاید کاوه می ترسید که گرماش رو منتقل کنه و به بچه هم برسه! یعنی اینقدر بدش میومد از بچمون؟ بچه ی ما...

***

کم کم داشتم نگران می شدم...کاوه واقعا کم حرف شده بود...امروز یه سر رفتم پیش دکتر جلالی...جریان رو بهش گفتم...اونم با سردی تبریک گفت...بازم نصیحتاشو شروع کرد:

ـ تبریک میگم خانوم اعتمادی ولی شما واقعا برای خودتون دردسر درست کردید!

پلکمو یه بار باز و بسته کردم و گفتم:

ـ چرا؟

دکتر ـ خانوم اعتمادی، این بچه برای قلب شما ضرر داره! کاوه هم از این بابت ناراحته...از میزان علاقه اش به خودتون که خبر دارید؟! جونشو هم واستون می ده...ولی شما اشتباه بدی کردید...با غرورش بازی کردید...


romangram.com | @romangram_com