#آرامش_غربت_پارت_370
آرمین خندید و گفت:
ـ پس وایسا من از همین الان خنده هامو بکنم تا بعدا سر خوندنت خنده ام نگیره!
و بعد زد زیر خنده...منم از خنده هاش خنده ام گرفت...بعد از دقایقی ، خنده هامون که تموم شد دوباره شروع کردم به خوندن...
شیوا :
اومد کنارم ، دستی به پهلوهام کشید و اومد چسبید بهم از پشت...سرشو تو موهام فرو کرد و نفس عمیقی کشید که دستام سست شدن...هنوزم مثه دوران جوونیم با اینکاراش غافلگیر می شدم...انگار دوباره یه دختر 19 سالمه ام که از نزدیکی بینمون سرخ و سفید میشم! انگار نه انگار که یه زن 29 ساله ام...
یکم کمکم کرد و ظرفارو آب کشید...کارم که تموم شد دستکش رو گذاشتم لبه کابینت و دست به کمر شدم و یه ابرومو دادم بالا و نگاش کردم که خنده اش گرفت و بغلم کرد...با اینکه دیگه مثه قبل شر و شیطون نبودم ولی بازم وسوسه شدم و به نرمی از بغلش بیرون اومدم و چند قدم رفتم عقب که لبخند وسیعی زد و با چشمای خمارش گفت:
ـ اذیت نکن دیگه! خودت شروعش کردی!
خوشم میومد بذارمش تو خماری و یکم اذیتش کنم تا مشتاق تر و بی تاب تر شه...نوچ نوچی کردم و یه قدم دیگه رفتم عقب...اونم اخمی کرد که دلم براش ضعف رفت و داشتم پشیمون میشدم ولی اومد جلو و پشیمونیم یادم رفت و یه قدم رفتم عقب که کمرم محکم خورد به کابینت...چهره ام از درد منقبض شد و آخی گفتم که کاوه با یه قدم بلند فاصله رو برداشت و بغلم کرد و شروع کرد به ماساژ دادن کمرم....
کاوه ـ چیزیت که نشد؟
من ـ نه...
کاوه ـ ای خدا ، آخه خانوم خوشگله چرا اینقدر سربه هوایی!
خنده ی ملیحی کردم و خواستم جوابشو بدم که لباشو چسبوند رو لبام و....
***
romangram.com | @romangram_com