#آرامش_غربت_پارت_372
بغض راه گلومو بسته بود و نمی تونستم چیزی بگم...تنها کاری که نشون می داد حسابی شرمنده شدم این بود که سرمو بندازم پایین و با بغضم دست و پنجه نرم کنم...با نوک کفشم ضربه های آرومی به میز می زدم و لبام می لرزید...
دکتر به منشیش گفت یه لیوان آب برام بیاره...لیوان رو گرفتم و جرعه جرعه خوردم ولی خدا می دونه چه حالی داشتم...
دکتر با لحن مهربونی گفت:
ـ حالا کاریه که شده ، شما باید اعتماد آقای محمدی (کاوه) رو جلب کنید دوباره...
با چشمایی که کمی نمناک بود زل زدم بهش و با صدایی لرزون گفتم:
ـ ولی چطوری؟
دکتر چشمکی بهم زد و گفت:
ـ از ترفندای زنونه ات استفاده کن!
چند لحظه خیره خیره و گنگ نگاش کردم ولی بعد یه فکری تو سرم جرقه زد!
لبخند دندون نمایی زدم و با عجله از دکتر خداحافظی و تشکر کردم و رفتم بیرون...تو راه خونه یه نقشه اساسی کشیدم...
***
وقتی شب کاوه اومد خونه ، به جای اینکه مثل همیشه برم و ماچش کنم و سعی کنم دلشو به دست بیارم، این بار محل نذاشتم بهش...تعجب کرد ولی بازم در سکوت...منم سعی کردم مثل خودش بی تفاوت باشم...مثل دیوونه ها با بچم درد و دل می کردم تا سرگرم شم...برام جالب بود ، اون حسی که داشتم به قدری قشنگ بود که فقط مادرا می تونن درکش کنن...تازه من فقط سه ماه از بارداریم می گذره...تقریباً داشتم از بی توجهیِ کاوه دیوونه می شدم که دستی رو دور کمرم حس کردم ولی جلوتر نرفت...انگار تردید داشت تا به طرف شکمم بیاد...حرکتی نکردم، بی حرکت وایساده بودم تا ببینم کاوه چیکار میکنه...ولی دستاش فقط کمرمو در بر گرفته بودن و جلوتر نمی رفتن ، بغض به گلوم چنگ انداخت تا اینکه انگشتای مردونه اش کمی جلو تر اومد...با شک و تردید دستی روی شکمم کشید و قبل از اینکه بتونم ذوق مرگ بشم دستشو برداشت و ازم دور شد و انگار یادش رفت برای چی اصلا به من نزدیک شده...
می دونستم به خاطر حاملگی یکم افسرده می شم و شدم! ولی همیشه فکر می کردم با کاوه از یادم می ره ولی غافل از اینکه کاوه فقط بدترش می کنه...می دونم هنوزم دوسم داره ولی این راهش نیست...جدیداً سیگاری هم شده...واقعا دیگه نمیدونم باید چیکار کنم...به خاطر بچه ام سعی می کنم کارای مورد علاقه ام رو انجام بدم تا چیزای بد روش تاثیر نذاره! خودم جای کاوه ، بچمو نوازش می کنم، هوای خودمو دارم...حتی آهنگ مورد علاقه ام «for the rest of my life» رو هم گوش میدم و باهاش زمزمه می کنم ، دوست دارم بچه ام هم از این آهنگ خوشش بیاد...وقتی لگد می زنه به عکسِ اون بچه ی چشم آبی نگاه می کنم و هر روز برای خودم گل می خرم و خلاصه به خودم خیلی می رسم...ولی فقط خدا می دونه چقدر به حضور کاوه نیاز دارم...به دستای مردونه و حمایتاش...به صدای آرامش بخشش که بهم تسلی خاطر بده...ولی...ولی اون تمام شبو پیش دوستاش می گذرونه...اگه این وضع ادامه پیدا کنه من خودمو می بازم...خودم کردم که لعنت بر خودم باد! با غرورش بازی کردم و اون داره به سخت ترین حدِ ممکن تنبیه ام میکنه و اینبار دیگه هیچی روش تاثیر نداره و این منم که باید عادت کنم...عادت به سردیِ نگاهش...
romangram.com | @romangram_com