#آرامش_غربت_پارت_364
ابروشو بالا انداخت و زیر لب با لحنی که حسابی حرصمو در می آورد گفت:
ـ خوددانی!
با لحن عاجزانه ای گفتم:
ـ اگه راضی شد چی؟ ( می دونستم عمراً اگه با حرف خوش راضی شه!)
دکتر شونه ای بالا انداخت و با لبخند محوی که تو سرم می کوبید کاوه هیچ وقت راضی نمیشه بازم گفت:
ـ خوددانی!
با حرص ازش خداحافظی کردم و رفتم بیرون...می خواستم یکم قدم بزنم تا حالم جا بیاد بعد برم خونه! دوست نداشتم دق دلیم رو سر کاوه خالی کنم...
بعد از دو ساعت پرسه زدن تو خیابونای گرم شیراز ، راهیِ خونه شدم...خب اینم از داستان من! الانم که اینجام...و منتظر کاوه ام...کولر رو هم روشن کردم و ....اصلا چرا من دارم اینارو میگم؟!؟! با صدای چرخش کلید تو قفل در فهمیدم کاوه اومد...
بیتا :
ـ مامانت همیشه اینقدر با جزئیات خاطره می نوشت؟!
اخمی کردم و گفتم:
ـ بله! مشکلیه؟ این همه بردمت تو جو داستان یهو پارازیت انداختی!
آرمین ـ خواستم خستگی در کنی!
romangram.com | @romangram_com