#آرامش_غربت_پارت_363

لبخند عجولانه ای زدم و گفتم:

ـ کاوه می ترسه! باور کنید ، وگرنه اینقدر هم بدش نمیاد ، بچه های خواهرشو بغل می کنه ، بازی می کنه باهاشون ولی می ترسه که من طوریم شه! شما خیلی ترسوندینش!

دکتر به سمتم نیم خیز شد و گفت:

ـ خیلی شجاعی خانوم اعتمادی! ولی همه چی رو نباید امتحان کرد، می خوای خودتو به کشتن بدی؟ بچه برای قلبت مثه سمه! نمیتونی بچه رو تحمل کنی...! من اون موقع یه چیزی گفتم! تو چرا باور کردی؟ گفتم میتونی بچه دار شی ولی واقعا می ارزه؟!

با پا فشاری و لحنی آروم گفتم:

ـ آره می ارزه...بچه ی من و کاوه! می ارزه...

دکتر ـ حتی اگه به قیمت جونت تموم شه؟

آب دهنمو قورت دادم...تو همین موقع در باز شد...وقتی سینی رو پایین آورد لیوان رو با یه حرکت برداشتم وآبو یه نفس سرکشیدم...

دکتر ولی خونسرد تر از من بود! بایدم باشه! اون که قرار نیست بین مرگ و زندگی یکیو انتخاب کنه! من با مرگم یه زندگی می سازم و با زندگی کردنم ، از مرگ نجات پیدا میکنم...ولی دکتر که تو این شرایط نیست...

دکتر ـ نگفتی؟

من ـ بله...بله حتی اگه به قیمت جونم تموم شه...

دکتر با حالتی عصبی خودکار رو گذاشت رو میز...

دکتر ـ برای من که اتفاقی نمیوفته! من به خاطر خودت میگم خانوم اعتمادی! ولی شوهرت چی؟ اون راضی میشه؟


romangram.com | @romangram_com