#آرامش_غربت_پارت_365
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ من هیچ وقت از خوندن خاطرات مامانم سیر نمیشم...
آرمین ـ چه دختر خوبی! حالا ادامه اشو بخون...
من ـ وایــــی...نه من سامو میخوام!
آرمین ـ مامانت بچه می خواست تو چرا دیگه دلت واسه سام تنگ شد؟!
من ـ تو جو قرار گرفتم...!
آرمین ـ فردا میارمش...دق نکرده باشه پیش زری خیلیه!
شیوا :
ـ دیوونه شدی؟
من ـ کاوه گوش کن!
کاوه ـ ببین ، من هر بار به طور غیر مستقیم بهت گفتم ، خانومِ من ، بنده از بچه ها دلِ خوشی ندارم!
من ـ بابا بچه خودمونو که ندیدی!خی
همینطور که دستاشو با عصبانیت تکون میداد گفت:
romangram.com | @romangram_com