#آرامش_غربت_پارت_329

ـ با این حالت؟ بری پیشش که با اون حالش ببینیش تا چی بشه؟

با حالت تخسی گفتم:

ـ میخوام ببینمش...!

آرمین ـ الان؟

سرمو تکون دادم و لبامو غنچه کردم که آرمین گفت:

ـ باشه می برمت...ولی اگه حالت بد شه دیگه از این اتاق بیرون نمیریا...!

مثه خری که بهش تیتاپ داده باشن ذوق کردم و نیشم تا بنا گوش باز شد و از تخت پایین اومدم...

آرمین بازومو گرفت و باهم رفتیم بیرون...

زیرلب بهش گفتم:

ـ آرمین ولم کن خودم می تونم...

آرمین فقط برای یه ثانیه بازومو ول کرد تا بهم نشون بده نمی تونم! و در همون لحظه بدن لرزونم نزدیک بود نقش زمین بشه که آرمین دوباره گرفتم...

بغض کردم...از این که تو این چند روز این همه ناتوان و ضعیف شده بودم...

آرمین لبخند گرمی بهم زد که با گرمای لبخندش گرم شدم...


romangram.com | @romangram_com