#آرامش_غربت_پارت_328

آرمین که هول شده بود گفت:

ـ آروم باش ، من میرم پرستارا رو بیارم....

با لحن ترسناکی که برای خودمم غریبه بود دستشو محکم گرفتم و گفتم:

ـ نــه...آرمین نرو ، همینجا بمون...

آرمین ـ چقدر سردی بیتا! داری می لرزی....

من ـ نرو...

رنگ نگاهش تغییر کرد و گفت:

ـ باشه هستم...

دستمو به نرمی از تو دستش در آورد و برام یه لیوان آب ریخت و داد دستم...به قدری دستام می لرزید که نمی تونستم لیوانو درست نگه دارم و همه ی آب به اینور و اونور پخش می شد...

آرمین دستمو گرفت تا لیوان ثابت بمونه...بعد خیلی آروم لیوانو به لبم نزدیک کرد...

چند قلوپ از آب خوردم و فقط تو چشمای عسلی آرمین خیره شدم و گفتم:

ـ آرمین بهم قول دادی ببریم پیش مازیار...

آرمین اخم کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com