#آرامش_غربت_پارت_330
آرمین ـ بیتا ی من همیشه باید قوی باشه! بهت قول می دم این دوران زود میگذره و تو دوباره خودت می شی...! ( بعد از مکث طولانی گفت) خواهریِ خودم...!
داشتم با حرفاش جون می گرفتم اما این کلمه ی " خواهریِ خودم" گند زد به همه چی...گند زد به تمام وجودم ، به تمام قلبم...اما نذاشتم صدای ترک خوردن قلبمو بشنوه!!! هنوز مونده تا قلبم بشکنه!!!
هنوز چیزی نشده...بیتا محکم باش!
با دیدن مازیار که رو صندلی نشسته و سرشو بین دستاش گرفته دلم گرفت...چی می کشه این مرد!
رفتم سمتش و دستمو گذاشتم رو شونه اش...با حس کردن دستم روی شونه اش سرشو بالا آورد و لبخند غمگینی زد! چشاش از زور گریه پف کرده و قرمز شده بود...
موهاشم برخلاف همیشه پریشون و نامرتب بود...
رفتم کنارش نشستم و گفتم:
ـ خوبی پهلوون!؟
مازیار ـ آره آبجی! تو خوبی؟
من ـ منم خوبم!
خنده ی خسته ای کرد و گفت:
ـ اینطور به نظر نمیااد...
من ـ اگه اینطوره تو هم اونطوری که میگی به نظر نمیای...! خوب میشه داداشی...! کی میشه ببینیمش؟
romangram.com | @romangram_com