#آرامش_غربت_پارت_317
من ـ اشکالی نداره داداش!
آرمین اخم قشنگی کرد و گفت:
ـ ئـــه حالا من یه چیزی گفتم جلو اون!
لبخند محوی زدم و آرمین دستامو به آرومی رها کرد...
خواستم برم که دوباره راهمو سد کرد...کلافه نگاش کردم که گفت:
ـ بیتا بیا فراموش کنیم باشه؟ آشتــی؟!
از اون صدای مردونه و این لحن مظلومانه اش لبخندی رو لبم نقش بست و گفتم:
ـ باشه...
آرمین ـ خب حالا بفرمائید!
این دفعه با خیال راحت جلو رفتم و گفتم:
ـ دیگه بسه بریم پارک الان مازیار منتظره ها!
آرمین ـ باشه بریم...
وقتی رسیدیم پارک مازیار با دیدنمون گلوشو صاف کرد و بلند گفت:
romangram.com | @romangram_com