#آرامش_غربت_پارت_318

ـ اهم ، اهم...

دیگه بدون ترس لبخندی زدم و به آرمین نگاه کردم که لبخند محوی زده بود...تو این مواقع که هیجان زده میشدم همیشه عادت داشتم دست یکیو محکم بگیرم و فشار بدم...ولی حالا...فقط دستامو مشت کرده بودم و از هیجان روی پا بند نبودم و همش رو نوک پا می ایستادم تا هانیه و بقیه رو ببینم...آرمین که دید نمیتونم آروم باشم خیلی آروم و یواشکی دستشو به دستای مشت شدم نزدیک کرد...بی اراده مشتم از هم باز شد و دستای آرمین آروم تو دستام قرار گرفت و انگشتاش به نرمی تو انگشتای سرد من قفل شد....حالا از تکون خوردنام کم شده بود ، فقط دستای آرمین رو محکم فشار می دادم...آرمین نگام کرد و لبخند زد...خجالت کشیدم و دیگه فشاری به دستاش وارد نکردم که اینبار آرمین اینکارو کرد...

مازیار رفت بالا ی آب نما یکم اومد کنار تر تا خیس نشه! و گفت:

ـ خانوما و آقایون ، امروز چندمه؟

خنده ام گرفت! بعضیا هم خندیدن اما عده ای گفتن:

ـ 22 مرداد...!

مازیار ـ مرسی! خـــب! ( دستاشو بهم کوبید و گفت) من می خواستم تو این روز بزرگ ، از دختری که عاشقشم خواستگاری کنم!

بعد از این حرف صدای جیغ و سوت و دست زدن کل پارک رو پر کرد و مازیار دستاشو برد بالا و گفت:

ـ حالا اجازه بدید ازش بخوام بیاد بالا...!

دوباره یه فشار دیگه به دست آرمین وارد کردم و لبخند عریضی زدم...همه کنجکاو بودن تا بدونن دختر مورد علاقه ی مازیار کیه!

مازیار دستشو به سمت هانیه دراز کرد...به قیافه شوکه و متعجب هانیه چشم دوختم ، هانیه به سختی دستشو جلو آورد و دستای مازیار رو گرفت و رفت بالای آبنما...مازیار لبخندی به روش زد...هانیه هم با بهت فقط نگاش می کرد...مازیار جلوی پاش زانو زد و دست کرد تو جیب شلوارش و جعبه مخملیی رو در آورد و جلوی هانیه گرفت و بازش کرد! که با این حرکت دوباره پارک پر شد از صدای سوت و جیغ و دست!!!

هانیه با دیدن حلقه دوتا دستاشو جلوی دهنش که از تعجب باز مونده بود گرفت و با چشمای از حدقه در اومده به مازیار نگاه می کرد...

مازیار ـ هانیه عزیزم، با من ازدواج میکنی؟!


romangram.com | @romangram_com